نامه ای از یک گمشده

امام رئوف
امام رضا(ع)

آخر ماه صفر مصادف با سالروز شهادت امام رضا(علیه السلام) است. امامی که یکی از مهمترین القابش امام رئوف است. اماچرا رئوف؟

... از وقتی چشم بازکردم و خودم را توی این دنیای بزرگ دیدم تا الان که دارم به چهل چلی زندگی نزدیک می شوم حس می کنم هنوز هم خودم را پیدا نکردم. واقعیت اینکه نمی دانم دقیقاً کجای زندگی ایستاده ام. بعضی وقت ها به خودم می گویم من الان نباید اینجا باشم ... ولی اینکه باید کجا باشم هم ...    اصلاً جای خود را پیدا نمی کنم.

نمی دانم شما هم اینجوری بودید یا نه؛ خیلی وقت ها تو زندگی از گم شدن می ترسم. وهمین ترس یکی از موضوعات پایه ثابت کابوس های شبانه دوران کودکی ام بود. یادم می آید توی یکی از مسافرت های دوران کودکی با خانواده در یکی از بوستان های(آن موقع ها ما می گفتیم پارک!) اطراف منزل اقوام گمشدم! یعنی درواقع از خانواده جاماندم ... درواقع با لجبازی خواستم توی پارک بمانم و بیشتر بازی کنم و... گمشدم. البته هر چه که بود با چشمان گریان و سرگشتگی چندساعته، بالاخره خانواده را پیدا کردم و...

این حس گمشدگی اما تا مدت ها مزاحم افکار کودکی بود و هرچند وقت یکبار نیز کابوس دوری از خانواده را می دیدم. با این همه اما یکی از رویای های شبانه دوران کودکی ام بسیار عجیب بود. خواب می دیدم توی جمعیت گم شده ام و کسی را توی جمع نمی شناسم اما اصلا احساس ناراحتی نمی کنم. برعکس احساس سبکی و راحتی می کردم. هر چه می رفتم آشنایی نمی دیدم اما انگار داشتم به سمت نوری می رفتم که برایم آرامش بخش بود!

سال ها گذشت و من مزه ی شیرین رویای خودم را با کسی به اشتراک نگذاشتم شاید هم بخاطر اینکه رویا، رویای عاقلانه ای نبود و شاید هم بخاطر اینکه خودم هم برای آن توجیهی نداشتم.

گذشت و گذشت تا اینکه روزی پدر خدا بیامرز ما (خدا رحمت کند همه ی گذشتان جمع را) که کمتر اهل خاطره گویی بود شروع کرد به بازیابی خاطرات دور

یادم نیست مناسبت اش چی بود که پدر یاد اولین مسافرات خانواده به مشهد افتاد. می گفت: "بعد از اینکه دسته جمع برای پابوسی آقا رفتیم حرم، برگشته بودیم مسافرخونه تا استراحت کنیم. اون موقع ها یادش بخیر هتل آپارتمان و ... نبود یک هتل بود برای پول دارها و مابقی هم مسافرخونه بود دورتا دور حرم. تو اتاق مسافرخانه نشسته بودم که یکدفعه دیدم تو نیستی پسر! اون موقع هم دو نهایتاً سه سال بیشتر نداشتی.

هرچه مسافر خونه را گشتم پیدایت نکردم رفتم توی خیابان، فقط مونده بودم کدام طرف باید دنبالت بگردم. ناخداگاه کشیده شدم سمت حرم، البته چاره ی هم نداشتم. تو راه همین جور که داشتم پیاده رو را می رفتم دیدم تو داری جلوجلو می روی به سمت حرم آقا، تنها و قدم زنان ...

مانده بودم با یکبار رفتن به حرم، توی اون سن و سال چه جوری راه حرم را یاد گرفته بودی."

خلاصه اینکه از آن ماجرای گم شدن جز روایت شیرین پدر و حس خوب آن خواب های عجیب دوران کودکی چیز بیشتری به خاطر ندارم. خواب هایی که در مورد گم شدن بود اما نه حس تلخ تنهایی داشت و نه ترس از غربت ... فقط یک گم شدن شیرین بود.

هنوز هم توی شلوغی دنیا وقتی کلافه می شوم وقتی با آدم ها به مشکل بر می خورم و اصلاً وقتی از دنیا می برم دوست دارم گم بشوم ... از آن گمشدن های مشهد الرضایی ...

پدر هم وقتی اون خاطره ی گم شدن را تعریف می کرد با لبخند و شیرینی تعریف می کرد نه انگار که برای ساعتی هم که شده پسر کوچکش را تو شلوغی های مشهد الرضا گم کرده بود. خدا رحمتت کند پدر! من این گم شدن ها را نیاز داشتم، نیاز داشتم تا من را پیدا کنند ...

هنوز هم توی این سن سال بعضی وقت ها گم می شوم و می روم این قدر که از همه فاصله می گیرم اما تازه آرام می شوم و وقتی به خودم میایم می بینم تازه شدم تازه ی تازه

یک وقتی بزرگی می گفت: می دانید چرا در حرم امام رضا(ع) این قدر آرامش داریم؟ چون وقتی وارد حرم می شویم همه چیز را فراموش می کنیم ... (به تعبیر من گم شویم ...) آن وقت امام رضا(ع) پیدایت می کند می شوی برای خودش برای خود خودش

 

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا الصدیق الشهید ... یا امام رئوف

 

 

دسته بندی